تبليغاتX
...؟

...؟

بهت گفتم حرفی ندارم واقعا هم ندارم ولی دوست داشتم بنویسم

امروز خیلی تنها بودم نه شادی بود نه ماهر البته غزال و مامان بودن ولی تو آشپزخونه بودن

منم حوصله نداشتم برم پیششون

صبح که زنگ زدی خیلی خوشحال شدم چون از اول صبح اعصابم خراب شده بود

 میدونی که واست نوشتم به خاطر همین خیلی بهم آرامش دادی وقتی زنگ زدی

نزدیکای ساعت ۱۱بهت sms  زدم جوابمو ندادی وقتی دوباره زنگ زدی گفتی سر کلاس بودی

ولی وقتی میگم دلم گرفته میگی چرا بهم نگفتی

من از این به بعد وقتی دانشگاهی مزاحمت نمیشم .خوب راست میگی تو حق داری به درس گوش بدی

وقتی جوابمو نمیدی فقط نگران میشم نگران میفهمی؟

خوابتم که ماشاالله خیلی سبکه200 تا miss  میزنم بیدار نمیشی

خیلی دارم بهت گیر میدم میدونم بدت میاد ولی دست خودم نیست میبینی بعضی وقتا

چه sms هایی  واست میفرستم خودم خجالت میکشم

عصر هم که دلم گرفته بود تو اتاق رو تختم دراز کشیده بودم و با لاکپشتم حرف میزدم

راستی یادم رفت بگم وقتی دوستات پیشت هستن بهم زنگ نزن خوشم نمیاد باشه؟

شب هم که بابام اومد خونه گفت بریم بیرون و بقیشو هم که میدونی

سرما خوردم گلوم درد میکنه سرم داره منفجر میشه بهتره برم استراحت کنم

از فردا باید روزه بگیری . تو این ماه واسه خودت زیاد دعا کن اگه خواستی واسه منم دعا کن

راستی تموم این دیوونه بازیا واسه اینه که دوست دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 1:38  توسط احسان  | 

مردم واسه راحتیه خودشون واسه رفت و برگشت مدرسه برای بچه هاشون سرویس میگیرن که مثلا

امنیت بیشتری داشته باشه ولی واسه خونواده ی ما شده بلای جون!!!!!!!!!!!

وقتی سال ۸۴ بود و داداش ماهورم(خدا بیامرز) سرباز بود بابا به یه آقاهه گفت که بیاد سرویس بچه ها

بشه یعنی اول داداشمو برسونه پادگان بعدش خواهر و برادر کوچیکمو برسونه مدرسه

تا اینکه اون روز لعنتی یعنی ۸/فروردین/۸۵ رسید . نم نم بارون میومد و زمینا خیس بودن

اون راننده ی به اصطلاح سرویس بچه ها داشت داداشمو میرسوند پادگان که به خاطر سرعت بالایی که

داشت ماشین چپ میکنه و فقط  داداش من میمیره

حالا امروز که حدود شش ماه از اون ماجرا میگذره اول مهر شده و بابام برای خواهر و برادرم سرویس

گرفته ولی این دفعه حسشون فرق میکنه

من امروز ترس رو تو وجود پدر و مادرم دیدم تو حرفاشون . بابام گفت که امروز چون روز اوله

همراهتون میام که ببینم چطوری رانندگی میکنه مامانم مبایل داد دست داداشم و به

خواهرم گفت هر وقت رسیدی مدرسه بهمون زنگ بزن

من وقتی دیدم مامان و بابام اینجوری شدن اعصابم خراب شد خیلی نسبت بهشون حساس

شدم نه فقط پدر و مادرم بلکه تموم خونوادم

شاید باورت نشه ولی حتی اگه سر درد بگیرن  من گریه میکنم دیگه چه برسه به اینکه ببینم

 از شدت ترس نمی تونن صحبت کنن

شاید حساسیتم بی مورد باشه ولی من وضع خونوادمو موقعی که داداشم فت کرده بود دیدم

خیلی عذاب آور بود . اوایل از بس صدای جیغ شنیده بودم شبا خوابم نمی برد یعنی احساس

میکردم یکی داره جیغ میزنه

گریه های خواهرام و برادرم و از همه مهمتر مادرم و پدرم هیچ وقت فراموشم نمیشن

و اینکه خبر مرگ برادرمو به من دادن نمیدونی اون لحظه چی کشیدم چون اصلا باورم نمیشد

 چون ما شبش با هم رفته بودیم بیرون با هم شام خوردیم و چقدر سر به سر هم گذاشتیم

(الانم که  تایپ میکنم دارم گریه میکنم)

ولی بعد از این همه رنجی که کشیدیم اون کسی که باعث مرگ برادرم شده آزاده بدون

 هیچ جریمه و زندانی

حتی سپاه که برادرم دو سال واسش خدمت کرد هیچ کاری نکرد

شاید این قسمت داداشم بوده که ناکام از دنیا بره کسی رو که همه منتظره عروسیش بودن

مراسم عزاشو گرفتیم و همه هم نامردی نکردن و شرکت کردن.......

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:55  توسط احسان  | 

بعضی وقتا که دلت میگیره دوست داری به چیزی فکر نکنی ولی مگه میشه؟ تازه اون موقه بدتر میشه

 به چیزایی فکر میکنی که حالتو بدتر میکنن مثلا به اینکه ۶ ماه پیش یه برادر داشتی

ولی حالا فقط باید جای خالیشو احساس کنی چون ۶ ماه از مرگش میگذره یا مریضیه مادرت

بعد از مرگ برادرت یا اینکه یه عشق داری که فکر کردن بهش با اینکه شیرینه ولی فکر نرسیدن

به اون برات عذاب آوره یا خیلی چیزای دیگه که باعث میشن تا صبح زیر پتو گریه کنی .......

 پس خدایا کجایی؟ چرا صدای منو نمیشنوی؟ من بهت احتیاج دارم یعنی تو که اون بالایی

بدبختیای منو نمیبینی بعد من باید از بنده هات که دارن باهام زندگی میکنن انتظار داشته باشم؟

 فکر کنم اونا هیچ کدوم از بدبختیامو نمیبینن چون هر کدوم به نحوی گرفتارن

شب و روز اسم تو خدای خوبم از زبونم نیوفتاده یعنی دارم کاری میکنم که از یادم نری میدونی

 که بعد از مرگ برادرم واقعا به وجودت شک کردم چون تو یکی از عزیزترین افراد خونوادمو ازم

 گرفتی کسی رو که من خیلی باهاش خاطره داشتم

با اینکه بعد از مرگ برادرم کانون گرم خونوادم هنوز حفظ شده وکسی رو دارم که با حرفاش

همیشه بهم آرامش میده...... ولی باز هم میگم خدایا منو دریاب...... من هنوز هم بهت نیاز دارم

کمکم کن بتونم تحمل کنم.... بتونم زندگی کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 9:27  توسط احسان  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 22:42  توسط احسان  | 

خداوند  خیلی چیزها به ما داده.ولی وقتی مشکلی داریم همه اونها رو فراموش می کنیم.

 

و فقط به نداشته هامون فکر می کنیم.حتی خودمون رو هم فراموش می کنیم.

 

و عذاب میکشیم با خودمون میگیم چرا باید ما این مشکل رو داشته باشیم .

 

چرا باید ما ناراحت باشیم. و آنقدر اون مشکل در نظرمون بزرگ جلوه می کنه.

 

که تصور می کنیم همه عالم با ما دشمن شده.

 

اون وقته که افکار منفی هجوم میارن و زندگی برای ما تیره و تار میشه.

 

خیلی کمتر دنبال راه حل هستیم.

 

می دونم همه ما در وضعیت خوبی نیستیم. نه خانواده نه اجتماع ما رو درک نمی کنند .

 

وقتی زمین می خوریم کسی دست ما رو نمی گیره که بلند بشیم.

 

ولی اگه کمی به خودمون بیاییم . و فکر کنیم می بینیم خداوند چه نیرویی درون ما قرار داده.

 

پس عوض اونکه منتظر باشیم کسی دستمونو بگیره یه یا علی بگیم و بلند بشیم خودمون رو بتکونیم

و به راه ادامه بدیم....

 

همیشه به نداشته هامون فکر نکنیم و کمی لطف کنیم و به داشته هامون فکر کنیم.

و خدا رو شکر کنیم!!!

 

دیگران را ببخشیم و رهایشان کنیم

شاید سخت باشه کسی را که به ما ظلم کرده ببخشیم.

ولی بخشش روح را آزد می کند.

و خودمون در درجه اول رها می شیم.

 

نفرت وکینه مانع پیشرفت ما در زندگی می شن.

 

اگر در زندگی عفو و بخشش را به کار ببریم و از وابستگی به اشخاص و مکانها رها شیم.

 

حتما جاده دریافت محبتهای خودمون رو هموار کردیم.

 

و همیشه در نظر داشته باشیم که خداوند ناظر تمام اعمال بندگانش است.

اگر به محبتهایی که به دیگران داده میشه خوشحال شیم.

 

و شکر کنیم

چه بسا محبتهای بهتر به سراغ ما بیاد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:45  توسط احسان  | 

سلام دوستان

من واسه یه ماه میرم مسافرت

 احسان جونم پست جدید میزاره

می سپارمتون به خدا

خوش باشید و سلامت

                                   مهرآفرین

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 23:56  توسط احسان  | 

مگه یادم میره

                    خاطراتم با تو, لهجه ی خندیدن ,حالت چشماتو

مگه یادم میره

                    تو عزیزم بودی, تو غم و تنهایی همه چیزم بودی

تو رسیدی وقتی گرم هق هق بودم

                                     تو چرا رنجیدی من که عاشق بودم

کوچه تا کوچه هنوز جای پات جا مونده

                                     تو که نیستی اما عطرت اینجا مونده

بی تو سهم چشمام ابره و بارونه

                                      لحظه های بی تو منو می ترسونه

به یه جمله قانعم ,به یه حرف یا یه نگاه

                                       نازنین قصه تو فقط منو بخواه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 22:36  توسط احسان  | 

خیلی دلم گذفته .خیلی بهونه میگیری آخه چرا؟ میدونم واست هیچ کاری نکردم ولی تو هم اینقدر اذیت نکن

 دیگه ....... از یه چیزایی حرف میزنی که ارزش کارتو میارن پایین ....

میدونی چرا هیچی نمیتونم بگم؟ .... چون هیچ کاری نکردم پس نمیتونم حرفی بزنم ..... راستی...باز خوبه

خدا گریه رو به ما داد وگرنه الان که دلم گرفته چه جوری دلمو آروم میکردم........

میدونم ازم ناراحتی ولی.....تو چیزی رو از من خواستی منم گفتم باشه.....فقط به خاطر تو....پس چرا اینقدر

سختش میکنی؟......چرا تبصره های جدید میزنی؟......

به من گفتی همه دخترا اینجورین......واقعا" منم مثل ..... دارم اذیتت میکنم؟ باورم نمیشه.......من که

 دوست دارم......

من آزادیمو بیشتر تو دوست ندارم ولی داریم جایی میریم که بهتر همرنگشون باشیم....... من اون کارو فقط

به خاطر خودت انجام میدم وگرنه هیچ تمایلی بهش ندارم.......می فهمی؟

دوست دارم درک کنی .... اگه واست سخته میتونی انجام ندی......چون من اصلا" لیاقت و ارزش تو رو

ندارم...... شاید تا الان هم خودت فهمیده باشی......

من تو رو فقط به خاطر خودت میخوام نه به خاطر چیزای دیگه مثل دین, پول, موقعیت اجتماعی و..... .

دوست دارم تو هم اینجوری باشی......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 23:57  توسط احسان  | 

عشق رازیست مقدس

                             برای کسانی که عاشقند

عشق برای همیشه بی کلام می ماند

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ;

عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 2:44  توسط احسان  | 

پاك و بي آلايشه

اون لايق ستايشه

            دوسش دارمدوستم داره

            جون و دلم فداش بشه

                                  اون واسه من مقدسه

                                  عشقش جدا از هوسه

 تو بي كسي ديدم كه اون

تنها كس يه بيكسه

                       سنگ صبور اشكمه

                       زخمامو،اون يه مرحمه

                                     از خوبياش هر چي بگم

                                     قسم به دل بازم كمه

 رونق و نور كلبمه

تنها خودش عزيزمه

                 دوريش واسم هلائله

                 اين حرفو ميدونن همه

                                      يه شب بهم گفت مهربون

                                      من ميمونم تو هم بمون

گفتم بهش اي باوفا

يادت نره اين عهدمون

                    حرفاش برام حكم حيات

                    شيرين تر از نقل و نبات

گفتم بهش ناجيم شدي

             واسه اينه كه ميميرم برات

                              میمیرم برات

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 4:34  توسط احسان  |